کلاس از همهمه منفجر شده بود.
پافشاری کردم: آخر استاد، درست است که باید به نیازمندان کمک کرد ولی بعضی کمک ها افراد را نیازمندتر میکند، باید روشی سازنده در پیش گرفت.
تنها کسی که شجاعت داشت و دربرابر حرف استاد ایستاد من بودم.
گفتم:اعتیاد مقولهی پیچیدهای است. من اگر کارفرما بودم و کارمندم معتاد بود ابتدا کمکش میکردم که ترک کند و پس از ترک، جایگاه شغلیاش را برایش حفظ میکردم ولی به او میگفتم که در حین اعتیاد نمیتواند کنار کارمندان دیگری که معتاد نیستند کار کند، تا هم انگیزهای برای ترک کردن داشته باشد و هم محیط کار برای سایر کارمندان ناامن نشود.
استاد بیتفاوت دوباره سوالش را تکرار کرد: آیا اگر کارفرما باشید کارمندی که معتاد است را در محیط کارتان نگه میدارید؟
گفتم: استاد این سوال چالش برانگیز است بحث سر این است که باید به او کمک کرد که ترک کند نه اینکه مسئله اعتیادش را نادیده گرفت.
ناگهان همه ی بچه ها با من همسو شدند و گفتند: راست میگوید استاد، پس حقوق بقیه انسان ها چه می شود باید بتوانیم بد و خوب را از هم تشخیص بدهیم.
استاد که نتوانسته بود به خوبی ما را تفهیم کند، برافروخته و عصبانی شد و از سر ناتوانی گفت: هرکس نظرش خلاف این خانم باشد به او یک نمره تشویقی میدهم .
همه از روی طمع دستانشان را به نشانهی موافقت با استاد بالا بردند و در همان بین یکی از پاچهخوارهای کلاسمان رو به من کرد و گفت : تو با این تفکرت در زندگیات بدبخت میشوی.
این جمله مثل یک پتک بر سرم فرود آمد، به یاد دارم من که یک دانشجوی آب ندیده بودم، تمام مسیر تا خانه را چنان هق هق گریه کردم که مردم دورم جمع شدند تا آرامم کنند.
امروز که از زور بیکاری در اینستاگرام چرخ میزدم، استوری یکی از دوستانم برایم جالب شد ، نوشته بود : برو سیزدهمین عگس گوشیت را نگاه کن او همان کسی است که در زندگی بعدیت کنارش هستی.
من هم از روی کنجکاوی و منباب شیطنت سری به گالری گوشیم زدم و نگاهی به عکس سیزدهم انداختم، انتظار هر چیز مسخره ای را داشتم به جز عکسی از یک قاتل روانی در یک فیلم ترسناک!
چنان در ذوقم خورد که چند ثانیهای نااُمیدانه در فکر فرو رفتم، ناگهان یاد جملهی همان همکلاسیام اُفتادم که میگفت: تو در زندگیات بدبخت میشوی.
خندهام گرفت و در دفترم نوشتم کسانی که به 1 و حرف مردم اعتقاد دارند، محکوم به شکستناند.
برچسب:
نویسنده: رضا فلاح