_
ما دوستان ساده و یکرنگ یکدیگر بودیم و قرار گذاشته بودیم هرگز به هم دروغ نگوییم.
هر روز صبح که میخواست به سرکار برود خودش را رو به روی من نگاه میکرد. من هم بی چون و چرا حقیقت را به او نشان میدادم. سپس ابتدا به آرایش کردن چهرهاش میکرد و در آخر به من لبخند میزد. بعد از ظهرها که از سرکار میآمد لباس های ورزشیاش را میپوشید؛ روبه رویم میایستاد و شروع کار به ورزش کردن میکرد. با دقت تمام حرکاتش را به او نشان میدادم تا بتواند پیشرفت خودش را ببیند. بعضی روزها کنفرانس داشت؛ ساعتها با استرس مقابلم حرکت میکرد و با تصویرش در من حرف میزد؛ میخواست اعتماد به نفسش را بیشتر کند. صبورانه به صحبتهایش گوش میدادم و میگذاشتم خودش را در دلم باور کند. خاطرات شاد زیادی داشتیم مثلا از سفارش که میآمد لباسهایی را که تازه خریداریه بود میپوشید و رو به رویم آغاز به رقصیدن میکرد. هر از گاهی هم خواهران و مادرش، لباسهای نوینشان را در من برانداز میکردند و او هم ذوق میکرد که چه خوب است این آینهی قدی را دارم. خیلی وظیفه شناس بود. خواب آلود و کدر که میشدم؛ دستمال به دست، به سراغم می آمد و دوباره برق خوشحالی را درون چشمانم میدرخشاند. در خانه که تنها میماند حوصلهاش سر میرفت؛ موبایلش را بر میداشت و از خودش در من سلفی میگرفت؛ قشنگترین ژستهایش را به او نشان میدادم. عادت داشت وقتهایی که پر خوری میکند تیشرتش را بالاتر بدهد تا شکمش را در من اندازه بگیرد؛ من هم تمام و کمال اضافه وزنش را به رخش میکشیدم. در عوض روزهایی هم که ورزش میکرد بازوانش را در نگاهم ارزیابی میکرد؛ با افتخار عضلاتش را در برابر چشمانش برجسته و قویتر از قبل نمایش میدادم. چند روزی بود که از او بیخبر بودم. دلم برایش تنگ شده بود. نمیدانستم چرا دیگر به اتاقش نمیآید. چند وقتی گذشت که مادرش به اتاق آمد و شروع کار به مرتب کردن کشوها کرد. دلم میخواست از او بپرسم چه اتفاقی افتاده است ولی با عجله دستی به سر و رویم کشید و از اتاق خارج شد. از صحبتهای خواهرانش فهمیدم که مریض شده است و به بیمارستان میرود. میترسیدم از شدت دلتنگی ترک بخورم تا اینکه یک روز آمد و پس از مدتها پا به درون اتاقش گذاشت. به محض ورودش فهمیدم که سرش را کچل کرده است. چشمانش را که به چشمانم دوخت؛ با نور اتاق همراه شدم و برق اُمیدواری را به چشمان بیرمقش دواندم. هرچه قدر نور در اتاق بود را در چهرهاش منعکس کردم. به او نشان دادم که بدون موهایش هم شفاف و زیباست. دوباره لبخند دلبرانهاش بر لبانش نقش بست. دلم را جلا داد. تنها افسوس خوردم که همه چیز را نمیتوانم نشانش بدهم؛ بیشتر دلم میخواست قلبش را نشانش بدهم و به او بگویم که چه روح قدرتمندی دارد.
برچسب:
نویسنده: رضا فلاح